محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1950
تاريخ الطبرى ( فارسي )
جمعه ها مسلمانان صاحب راى فراهم آمدند و سخن كردند و گفتند : « كار به دلخواه آنهاست » و پيش نعمان رفتند و قضيه را با وى بگفتند ، او نيز در كار تامل كرد و همسخن شدند آنگاه نعمان گفت : « بمانيد و از اينجا نرويد » آنگاه كس به طلب دليران قوم و كسانى كه در كار جنگ صاحب راى بودند فرستاد كه بيامدند و نعمان با آنها سخن كرد و گفت : « مىبينيد كه مشركان به حصار خندقها و شهرها پناه بردهاند و هر وقت بخواهند بيرون مىشوند و مسلمانان نمىتوانند آنها را برانگيزند و به جنگ بكشانند مگر آنكه خودشان بخواهند . مىبينيد كه مسلمانان از اين وضع كه كار برون آمدن به دلخواه دشمن است به زحمت افتادهاند چگونه مىتوانيم آنها را تحريك كنيم و به جنگ بكشانيم كه تعلل ميكنند » عمرو بن ثبى كه از همه كسان سالخورده تر بود سخن كرد و چنان بود كه به ترتيب سن سخن مىكردند ، گفت : « حصارى شدن براى آنها سختتر است بگذارشان و سختى مكن ، بگذار تعلل كنند ، هر كس از آنها سوى تو آمد با وى جنگ كن . » اما همگان راى وى را رد كردند و گفتند : « ما يقين داريم كه پروردگارمان وعده اى را كه با ما دارد انجام ميدهد » عمرو بن معديكرب سخن كرد و گفت : « حمله كن و گروه بيشتر فرست و بيم مدار . » اما همگان راى وى را رد كردند و گفتند : « ما را با ديوارها به جنگ مياندازى كه ديوارها بر ضد ماست و يار آنهاست . » طليحه سخن كرد و گفت : « گفتند و صواب نگفتند ، راى من اينست كه سپاهى بفرستى كه اطرافشان را بگيرند آنگاه تيراندازى كنند و جنگ آغازند و تحريكشان كنند و چون تحريك شدند و با جمع ما درآميختند و خواستند برون شوند سوى ما باز گردند و آنها را به دنبال خودشان بكشانند كه ما در اين مدت كه با آنها جنگ